یک شنبه 6 فروردين 1391برچسب:, :: 16:1 :: نويسنده : niloofar
مهسا : باي و كوفت خرس انو تمام وسايلمو جمع كردم به نيلو اس دادم تا ده دقيقه ديگه دم در خونتونم ساعت دو و پنجاه دقيقه بود بعد از اتاق رفتم بيرون و تريپ خدافظي و غم برداشتم با همه خدافظي كردمو چمدونامو گذاشتم صنوق عقب و راه افتادم. همه رو سوار كردم و به طرف فرودگاه حركت كرديم بعد از نيم ساعت به فرودگاه رسيديم و بعد از تحويل ساكها وارد سالن انتظار شديم وقت رفتن بود داشتيم از سالن خارج مي شديم كه : نيلو باداد: خداحافظ ايران نوشين درجوابش: برو به درك از دستت راحت ميشم (با داد) الي و غزل و مهسا دهناشون وا مونده بود آخه ملت نگاشون ميكردن كه نيلو: هورا داريم ميريم مهسا دست الي رو گرفت و از سالن به سرعت خارج شدند . مهسا : آبرو برا نوشين : تازه كجاشو ديدي اين شروعش بود. تو هواپيما رفتيم و نشستيم منو غزلو مهسا تو رديف وسط نشستيم سرجاهامون ولي نيلو و نوشين عين اين بچه ها رفتن و روي صندلي هاي رديف اول سمت چپ سر جاي دو نفر ديگه نشستند بعد از پنج دقيقه مهماندار رفت سمتشونو بهشون خيلي محترمانه گفت كه اينجا جاي شما نيست و خواهش كرد بلند شن اما نوشين خودشو زد به اون راه و به انگليسي گفت: WHAT? مهماندار هم فكر كرد كه اونا فارسي نمي فهمن به انگليسي همون حرفا رو تكرار كرد كه ايندفعه نيلو: نميخوام بايد اينجا پيش خلبان بشينيم . مهماندار: اما نميشه خواهش مي كنم همكاري كنيد. نوشين اومد جواب بده كه مهسا با عصبانيت رفت سمتشو گفت يا با زبون خوش بلند شيد بريد سر جاهاتونو بتمرگيد يا با من طرفيد. نوشين : خو حالا چته خر اسبي (استعاره از خر عصبي) كه مهماندار با اون دو نفر كه نيلو و نوشين سر جاهاشون نشسته بودن زدن زير خنده نيلو هم كه داشت بلند ميشد وقتي خنده اونارو ديد نشست سرجاشو گفت : خوب داشتم ميگفتم كه همه با تعجب نگاش كردن مهسا رفت سمتشو گفت: خودت بلند ميشي يا ترجيح ميدي همراهيت كنم هان؟ بالاخره به زور اومدن و سرجاشون نشستن و تو راه كلي مسخره بازي در آوردن و حتي يك لحظه هم نخوابيدن و نذاشتن ماهم بخوابيم خلاصه بعد از چند ساعت رسيديم و از هواپيما پياده شديم وقتي وارد سالن فرودگاه كره شديم يهو يكي با حالت فرياد : سلام عشقم من رسيدم با تعجب برگشتم پشتم ديدم مهسا بود دهنم وا مونده بود كه در جوابش نوشين: سلام عزيزم خوش اومدي من كه ديگه از خجالت سرخ شده بودم ... نيلو: پس كوشن ؟!!!؟ الي : كيا؟؟ نيلو: دابل اس و ميگم آيكيو غزل: مغز فندقي آخه اونا بيان اينجا چيكار؟ نوشين: خوب معلومه بيان دنبال ما (كاملا تعطيل تشريف دارن) الي: وقتي اصلا ما رو نميشناسند واسه چي بيان دنبالمون نيلو: هومممممممم راست ميگي چرا به مغز خودم نرسيد مهسا: بيخي حالا اگه دوس دارين بريم واسه تحويل ساكا. منو نيلو و نوشين: ok (با حالت فرياد) خودم موندم كه چرا اين كارو كردم كه مهسا گفت: آخ كر شدم احمقا چتونه هوازده شدين؟ راستي...
نظرات شما عزیزان:
تو رو خدا زود بقیشو بزار
![]()
![]() |